نیمه عاشقی
سلام گلم تولد قمریت مبارک
سال ١٣٨٧شب نیمه شعبان من و بابایی اعمالمون تموم شده بود و باید با همه بزرگیهاو پاکیها این دنیا خداحافظی می کردیم .خدا می دونه کی دیگه نگاهمون به خانه خدا دوباره خواهد خورد. انشاالله این دفعه قسمت هممون بشه.
سال١٣٨٨ من دیگه دردام شروع شده بود و دیگه صبرم برای دیدنت تموم شده بود.و تو آمدی . خوش آمدی گلم . به حق آن لحظه نابی که آمدی سرافرازانه زندگی کنی و سرباز آقا باشی.تو همزمان با اذان صبح روز نیمه شعبان به دنیا آمدی و من تمام شب رو درد کشیدم تا تو بیایی.
سال ١٣٨٩ با خانواده بابایی رفتیم امام زاده داوود . خیلی خوش گذشت.
سال ١٣٩٠ ما امشب سه تایی رفتیم عروسی یکی از دوستای بابایی.انقدر رقصیدی که وقتی سوار ماشینمون شدیم خوابیدی.بابایی هم مارو گذاشت و رفت پیش عمو وحید و عمورضا.و من هم تنهای تنهام. احیا گرفتم . دلم خیلی تنگ اون لحظات خوب نیایشهای گذشتمه.امشب با خودم زمزمه می کنم
آقا تو را گم کرده ام مولا تو را گم کرده ام
ای وای از این سودای دل وای از این سودای دل
ازدلبرم هستم خجل وقت سفر ماندم به گل
من یار را گم کرده ام صاحب زمان گم کرده ام
یا صاحب الزمان الغوث و الامان. خانوادم رو به خودت سپردم
گره ای نیست که با دست شما وا نشود


نیمه عاشقی 